تبليغاتX
زندگی جاریست!
زندگی جاریست!
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/10/02 توسط بهار |

دست ِ خودم نیست این روزها.....

دست ِ دلم هم نیست این روزها و شب ها.....

بیچاره عقلم ، آن که دیر زمانی است که از معرکه خارج شده است.........

 

به گمانم مقصر ِ  خود  ِ  تویی!!!!!! 

نه فقط خودت به تنهایی....بل که تقصیر  ِ .....

تقصیر ِ دل ِ توست که دل ِ داغان ِ یک لاقبای ِ مرا خانه نشین کرده است....

نمیدانم این چه جاذبه ایست....

می کِشی...می کِشی ، دل و روح و قلب و جان را با هم...بی رحمانه به سمت ِ خود می کِشی اش.....

و ای کاش  خارج میکردی اش....دلت را میگویم...

تا نبیند بی تابی ِ دل ِ بی تاب ِ این روزهایم را....

.

.

.

 

 

 

 

پانوشت:

نویسنده این بار حرفی برای گفتن ندارد....

فقط بی محابا در حال ِ دست و پا زدن است، تا شاید.......

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/09/26 توسط بهار |
.
.
.
.
.
.

 

پانوشت:
چه قدر نویسنده ، نبودن این روزهای ِ لعنتی رو به بودن ترجیه میده!!!!

همین......!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/09/19 توسط بهار |

خیلی وقت است که فراموش کرده ام....

ویا نه شاید خودم را به فراموشی زده ام....

و یا شایدتر میخواهم و سعی خواهم کرد که فراموش کنم همه چیز را....

.

.

.

وقتی که کم بیاری و ندانی چه میخواهد دل ِ بی سروسامانت ، مجبور میشوی به ناگاه خودت را به نادانی زنی در حالی که نادانی  ِ این روزهایت تو را به سمت بیشتر فهمیدن سوق میدهد....

و همین بیشتر فهمیدن است که تو را کلافه کرده است.

 

 

پانوشت:

نویسنده چه کند ، خودش هم نمیداند!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/09/16 توسط بهار |

سخت میشود برایت که ببینی کم کم ، تباه شدن ِ عمر ِ از دست رفته ات را...

و سخت تر خواهد شد وقتی بفهمی کاری نیمتوان کرد برای ِ جبران ِ گذشته های ِ از دست رفته...

و سخت تر از همه ، این خواهد بود که ندانی چه کنی آینده ات را....

و همه به یک طرف...

میمانی که چه کنی با سرگردانی ِ دلت این روزها.....

کاش حداقل این دل ِ سرگردان ، این روزها سامان داشت......

 

.

.

.

 

 

پانوشت:

و هیچ گاه از چنین بارشی به اندازه امروز دلگیر نشده بودم....

چه بارش  ِ باران و چه بارش  ِ.....

 

نویسنده میگوید:

وقتی حال خوشی نداشته باشی بهترین ها را هم که داشته باشی هیچی حس نمیکنی ، هیچی .........

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/09/09 توسط بهار |

این روزها انگار بی رحم شده ام....

نه اینکه باشم ، نه میخواهم بی رحم شوم...

بی رحم شوم با دلم و بر خلاف دل زخم خورده ام میخواهم....

میخواهم دست بشویم از تمام خواسته های دلم...

میخواهم....

.

.

.

میخواهم خودم را آرام  آرام کنار بکشم...آنگونه که حس نکنی کنار رفتنم را و ....

و....

و من تا ابد نظاره گر عشق بازی جاودانه ات باشم....

 

 

 

پانوشت:

نویسنده میگوید:بی انصافی این روزها همه گیر شده است ، گویا.

حتی برای ِ دل ِ زخم خورده ِ خودم ، با همه ادعایش!!!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/29 توسط بهار |

چند وقتی است که میخواهم بی حساب شوم با تو!

نه ما را به آن چه دخلی است....میخواهم بی حساب شوم با دلت...

 

پس:

گناه چشم دوختن به چشمان ِ سیاه ِ نافذت را به جان ِ دل می خرم....

ولی

گناه ِ لرزیدن دلم به پای ِ خودت!!!!!

 

 

پانوشت:

خوب یا بد همین بود که گفتم...

تمام.

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/15 توسط بهار |

اینگونه صدایم نکن...
خودت بهتر از هرکس میدانی که تاب نمی آورد این دل ِ بی صاحب ، دربرابر ِ نفوذ ِ کلام ِ نافذ ِ تو.
و می لرزد وقتی که سکوت میکنی و به شماره می افتد وقتی که می خوانی اش!
و تو مات میشوی و می مانی که...

اینگونه نگاهم نکن ، نگاهت می ترساندم...
نه بابت ِ اینکه بفهمی سر ِ دل را ، نه جان ِ دل.
از برای این میگویم که دیگر تاب نمی آورم...
تاب ِ دیدن ِ انعکاس ِ هزارباره ِ گام های ِ لرزان ِ دلم ، در ورای چشمان ِ سیاهت را میگویم.

.
.
.

نویسنده می نویسد:
برای اولین بار است که ذره ذره(نه ، زنده زنده)آب شدم.درست همان لحظه که دوشادوش ِ گام های ِ استوار ِ دلت ، لرزان لرزان ، گام برداشتم.

شاید از روی شرم بوده و شایدتر از روی بیچارگی ِ دل!زنده زنده آب شدن را میگویم....

 


پانوشت:
و تو چند وقتی است که خواسته_ناخواسته تمام ِ علت ِ بی تابی ِ دل ِ بی تابم شده ای!!!

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/08/10 توسط بهار |

خيلي وقت است ورق زده ام، صفحات چين و چروك و نا مرتب دلم را ميگويم....

ورق زده ام تا بيابم نامرتبي اش را ، تا بيابم علت سرخوردگي و سرافكندگي اش را....

تا بيابم خود ِ خود ِ دل ِ آشوبگرم را....

تا بيابم تو را و ببينم آيا هنوز همانگونه آرام و بي صدا نشسته اي در درونم يا نه...

.

نه ، تورا كه سالهاست از دالاني ترين دالان ِوجودم بيرون انداخته ام...

و چه خوب شد كه همان شد و تو همانگونه كه پاي برهنه آمده بودي ، با پاهاي بسي به تاول نشسته بيرون رفتي...چه بهتراست كه بگويم بيرون نرفتي بل كه" بيرون انداختمت!!!!"

هنوز كه هنوز است بي علت ِ بي علت ، با شنيدن نامت ميترسم ، بي علت....

 

 

پاي نوشت:

چه خوب !!!!

چه خوب كه براي نخستين بار نيمه مدرن و سنتي دست همكاري به سوي هم دراز كردند....

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/01 توسط بهار |

اصلاحیه:
این دیگرپست تازه ای نیست...اصلاحیه" پانوشت "است.
اینرا فقط برای تو نوشتمش....

برای اینکه بگویم:
اشتباه کردم.آری من اشتباه کردم...
قاب ِ شیشه ای ِ عکست خاک ندارد...این دل ِ من است که پر از گرد و خاک است و الا تو را هیچ گاه خاکی نمیدید!!!!
ببخش مرا برای این گستاخی ام!!!!!
تا نبخشی سخنی نمیگویم...

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/01 توسط بهار |
یخ زده است...
ذهنم را نمیگویم....آن که سالهاست یخ زده است و ما بیهوده در پی ِ باز کردن ِ یخ زدگی ِ آن...
تمام وجودم را میگویم...
گویی انگار میکنم قلبم از نقطه انجماد فراتر رفته است...
به یقین ، یخ زده است....
انگار نه....
اینبار حتم دارم که فقط همان نگاه ِ نافذ از همان چشمان ِ سیاهت کارساز ِ دل ِ نالایق ِ من است...
خدا را میبینی ...باز کردن ِ یخ زدگی ِ تمام ِ وجودم را به چشمان ِ سیاه ِ کوچکت سپرده است...
و این فقط ، نشان از بزرگی ِ تو و کوچکی ِ دل ِ کوچک ِ من است...
فقط بگو به من ...
بگو که تا به کی باید چشم انتظار ِ گوشه ای از نگاهت باشم؟؟؟


پانوشت:
اینبار برای اولین بار نیمه مدرن و سنتی دست به دست ِ هم داده اند و فقط به قاب ِ شیشه ای ِ خاک خورده ات می نگرند...

درباره وبلاگ

صدای پای اب از دور میرسد و من تشنه تر از همیشه به دنبال جرعه ای هستم جرعه ای برای رفع عطش زندگی.

baharezendegi20@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
Blog Skin